خرید بک لینک
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بودمهرورزی تو با ما شهره آفاق بودیاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبانبحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بودپیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشندمنظر چشم مرا ابروی جانان طاق بوداز دم صبح ازل تا آخر شام ابددوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بودسایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شدما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بودحسن مه رویان مجلس گر چه دل میبرد و دینبحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بودبر در شاهم گدایی نکتهای در کار کردگفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بودرشته تسبیح اگر بگسست معذورم بداردستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بوددر شب قدر ار صبوحی کردهام عیبم مکنسرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بودشعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلددفتر نسرین و گل را زینت اوراق بودحضرتِ حافظ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: پنجشنبه 14 مهر 1401 ساعت: 1:50

سلام!
مطالبی که اینجا آورده میشود هایلایتهایِ ذهنیِ من هستند. گاه به دغدغه ای اجتماعی، گاه شعر، گاه زبانشناسی و گاه به اتفاقی شخصی پرداخته میشود! خوشحالم که در روزهای من، در فراز و فرودها و در دغدغه های من شریک میشوید... حتی به قدر لختی، هر چندکوتاه...

خوش آمدید...

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: دوشنبه 5 ارديبهشت 1401 ساعت: 19:56

آخرين كتابی را كه خواندهام از ژيژک بود. در آن كتاب ژيژک جوكی را به اين مضمون بيان میكند: از ماركس، انگلس و لنين سوال میكنند كه شما معشوقه دوست داری يا زن؟ ماركس كه خيلی محافظهكار بود گفت زن، انگلس گفت معشوقه و لنين گفت هردو. ماركس و انگلس از لنين پرسيدند چرا هردو؟ لنين گفت برای اينكه به زنم بگويم پيش معشوقهام هستم و به معشوقه بگويم پيش زنم و بعد بروم هگل بخوانم. تمام حرف ژيژک در آنجا اين است كه ياد بگيريد و ياد بگيريد. وی میگويد بعد از انقلاب تمام توجه لنين اين بوده است كه ما بايد اين فرهنگ بورژوايی غرب را به گونهای داخل روسيه بياوريم. سوسياليسم در يک كشور و ساختن سوسياليسم دغدغه لنين نبود. تمام حرفی كه لنين بر آن تاكيد داشت، اين بود كه ياد بگيريد و ياد بگيريد. چي را ياد بگيريد؟ فرهنگ بورژوايي غرب را. گمان ميكرد كه اگر اين فرهنگ بورژوايی غرب را ياد نگيريد به باد فنا خواهيم رفت كه به باد فنا هم رفتند. برای اينكه ياد نگرفتند. ابتدای كتاب آموزش ستمديدگان، نوشته پائولو فريره میگويد، ستمديدگان اگر قدرت را در دست بگيرند، چون هيچ جهان ديگری را بلد نيستند، كارهايی را كه ستمگران انجام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: دوشنبه 5 ارديبهشت 1401 ساعت: 19:56

به گذشته نگاه میکنم، نه برای حسرت خوردن... نگاه میکردم به برشی از گذشته ام که مجبور شدم برای اینکه فهمیده بشم مثل یه بچه ای که ترسیده اعتراف بکنم همه ی اون چیزایی رو که با رفتارهام سعی میکردم ثابت کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: دوشنبه 26 اسفند 1398 ساعت: 10:52

اما اون تصمیمی که گرفتم!بعضی وقتا یه سری از تصمیمات رو میگیریم اما برای عملی شدنش فقط خواست و تلاشِ ما نیست که اون رو به سرانجام میرسونه! من خواستم، قدم برداشتم و شروع کردم... من خواستم ولی چون پنجاهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:41

یک هفته در حال اسباب کشی بودن یعنی شکنجه! تازه اسباب کشیم و تحویل خونه تموم شده و باید منتظر باشم واسه اسباب کشی آخر ماه! له ام از خستگی...

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 20:41

تنها یک بار اتفاق میافتد که احساسات عمیق باشند. یک بار که شکست آنچه منشا این احساس بود، همه چیز تمام میشود. ذهن و قلب تبدیل میشود به یک فضایِ خالی که نمیخواهی پر شود. و کم کم آن سکوت و فاصله ی اصیل میآید درونت را پر میکند از هیچِ نجیب!

پینوشت: این روزها، روزهای به باد رفتن باورهاست! به غیر از خدا به هیچ کس نباید باور داشت. انسانها استاد بر باد دادن باورتان هستند..

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 17:20

برای من ماجرای مردی را نقل کردند

که دوستش به زندان افتاده بود و او شبها
بر کف اتاق میخوابید تا از آسایشی لذت نبرد
که دوستش از آن محروم شده باشد ...!
چه کسی
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت ؟!


آلبرکامو
سقوط

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 17:20

چند شب است که تلخ کامی گریبانگیر لحظه های ارزشمند بازگشتم به خانه ی پدری شده است. انگار قرار بر بی قراری من است! از هجوم خاطرات و احساساتی که جز رنج و اندوه حاصلی ندارد به ستوه آمدهام.

مرور درد بی درمانی ست. مرض جانکاهی که برای غلبه بر آن باید با ناخودآگاهت به مبارزه برخیزی...

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 17:20

آدمها میآیند، آدمها میروند. تنها خاطرات است که میماند. بدا به حال او که همچون عبرتی در خاطرم حک شد و هر بار که این بیت را زمزمه میکنم، او را بخاطر میآورم. خودپرست بود و دروغگو رفیقِ نارفیق...

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی...

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 17:20

روزگاری نه چندان دور، باورها رنگ نور داشت، رنگ سادگی... امروز اما پس از آن روزها که تلخ یا شیرین، سخت یا آسان، هر چه که بود، گذشششت... روزگاری به کلام آدمها باور داشتم. به وجود صداقت، به احساس ناب...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 17:20

دلتنگِ روزهایِ رهایی و تنهاییِ بِکرم هستم، روزهایِ خالی...

امروز هم مثل اغلب روزها به خودم و موقعیتم در زندگی فکر میکردم و برای هزارمین بار دلتنگِ گذشته یِ آرام و ساده ام شدم. آرامشی که قربانیِ بیتجربگی و ناآگاهی ام شد...

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 19:04

احمقانه طور یعنی از سرِ کنجکاوی بری صفحه ی آدمی که بسی بسیار ازش بیزاری رو چک کنی و بعد ببینی کلی انگیزه و انرژیِ پنهان داشتی که با دیدن صفحه یِ همچین آدمی داره خود نمایی میکنه!!! لازم به تاکید است که این انرژی و انگیزه یِ پنهانِ تازه شکوفا شده هیچ ربطی به حسِ رقابت و حسادت نداره و در کمالِ ناباوریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 19:04

تصمیم گرفتن کارِ به ظاهر ساده ایست. از آخرین باری که یک تصمیم جدی گرفتم تا به انجام رساندنش قریب به یک سال طول کشید... امروز تصمیم گرفتم، دوباره؛ و سخت است اینبار. خیلی سال است سکوت نسبی را برگزیده ام... سکوتِ نسبی و نیمه پنهان بودن کار دشواری نیست در برابرِ مطلقاً سکوت کردن و کاملاً پنهان بودن... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 19:04

آدمِ بی غم نداریم، حتی مردهاش هم میتواند غمین باشد! آدم است دیگر... بشر اما گاهی باید تاوانِ کردههایش را پس بدهد. بد نیست اگر تاوان دادنِ دیگری را بخواهیم. یعنی اگر تاوان دادنِ ستمگر را نخواهیم عینِ حماقت و ستم است. اما من پا را فراتر از مرزهایِ به ظاهر اخلاقی میگذارم. دلم میخواهد حین تاوان دادن نظارهگر باشم. نه چون دیدن رنج کسی دلم را خنک میکند، نه! صادقانه میگویم نیازمندِ دیدنِ اجرایِ عدالت در حق ستمکارانم. این کائنات لابد صاحبی هم دارد، ندارد؟! صاحبش بیاید حق ستانی کند از حق ستیزان. صد سال دیگر دیر است، همین روزها که باورم نیازمندش است.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی امیری تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 5:28

صفحه بندی